زین سخن های دلاویز که شرح غم توست

خرمنی دارم و ترسم به جوی نستانی...

درون ما ز تو یک دَم نمی شود خالی

کنون که شهر گرفتی، رَوا مَدار خَراب...

خرم آن روز که جان می رود اندر طلبت

تا بیایند عزیزان به مبارک بادم...

صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را

تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید

دوش دور از رویت ای جان، جانم از غم تاب داشت

ابر چشمم بر رخ از سودای دل سیلاب داشت...

بیا تا یک زمان امروز خوش باشیم در خلوت

که در عالم نمی داند کسی احوال فردا را...

گر به صَد منزل فِراق افتد میان ما و دوست

همچنانش در میان جان شیرین منزلست...

هر که عیب دِگران پیش تو آورد و شمرد

بی گمان عیب تو پیش دِگران خواهد برد

بیچاره کسی که از تو ببرید

آسوده تنی که با تو پیوست...

انصاف نباشد که من خسته رنجور

پروانه او باشم و او شمع جماعت!