اگر تو فارغی از حال دوستان یارا

فراغت از تو میسر نمی‌شود ما را...

 

 

هر صباحی غمی از دورِ زمان پیش آید

گویم: این نیز نهم بر سرِ غم‌های دگر

گر به صحرا دیگران از بهر عشرت می‌روند

ما به خلوت با تو ای آرامِ جان، آسوده‌ایم

بیش از این صبر ندارم که تو هر دم برِ قومى

بنشینی و مرا بر سر آتش بنشانی!

مکنید دردمندان گله از شب جدایی!

که من این صباح روشن ز شب سیاه دارم‌..

 

برآمد باد صبح و بوی نوروز       به کام دوستان و بخت پیروز

مبارک بادت این سال و همه سال      همایون بادت این روز و همه روز

بنال سعدی اگر چاره وصالت نیست

که نیست چاره بیچارگان به جز زاری...

کافر و کفر و مسلمان و نماز و من و عشق!

هر کسی را که تو بینی به سر خود دینیست..

ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا!

به وصل خود دوایی کن، دل دیوانهٔ ما را...

به چه ماننده کنم در همه آفاق تو را؟!

کان چه در وهم من آید، تو از آن خوبتری...