می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب

چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند

نه سیم! نه دل! نه یار داریم!
پس ما به جهان چه کار داریم؟!

چو گفتمش که: دلم را نگاه دار چه گفت؟
ز دست بنده چه خیزد! خدا نگه دارد.

 

ز برون کسی نیاید چو به یاری تو اینجا

تو ز خویشتن برون آ سپه تتار بشکن

روزی که نماند دگری بر سر کویت

دانی که ز اغیار وفادار ترم من!

در همه آفاق کسی بی مرگ نیست

وین عجایب بین که کس را برگ نیست...

از ثبات خودم این نکته خوش آمد که به جور

در سر کوی تو از پای طلب ننشستم 

خدا را ای رقیب امشب زمانی دیده بر هم نه

که من با لعل خاموشش نهانی صد سخن دارم

دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم

با کافران چه کارت گر بت نمی پرستی

ترا آشتی بهتر آید ز جنگ

فراخی مکن بر دل خویش تنگ