عجب شکسته دل و زار و ناتوان شده‌ام!

چنان که هجر تو می‌خواست، آن‌چنان شده‌ام...

ز حد گذشت جدایی میان ما اِی دوست

هنوز وقت نیامد که باز پیوندی؟

باری دل در این برهوت، دیگر گونه چشم اندازی می‌طلبد

قاطع و برّنده تو آن شکوه پاره پاسخی

به هنگامی که اینان همه نیستند!

سَخت نازک گشت جانم از لِطافت‌های عِشق

دِل نَخواهم، جان نَخواهم، آن مَن کو؟ آن مَن؟