درون ما ز تو یک دَم نمی شود خالی

کنون که شهر گرفتی، رَوا مَدار خَراب...

آمد بر من نگار و در گوشم گفت:

رخسار من اینجا... و تو در گل می نگری؟!

عشق یعنی در میان صد هزاران مثنوی

بوی یک تک بیت، ناگه مست و مدهوشت کند...

ما را ز شب وصل چه حاصل که تو از ناز

تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده ست...