تشنه‌ام امشب، اگر باز خیال لب تو
خواب نفرستد و از راه سرابم نبرد

کاش از عمر شبی تا به سحر چون مهتاب
شبنم زلف تو را نوشم و خوابم نبرد


 

غَمِ هِجرانِ تو اِی دوست، چنان کرد مَرا

که بِبینی نَشِناسی که مَنم یا دِگری؟!

الهی این بنده چه داند که چه می‌باید جست؟

داننده تویی هر آنچه دانی، آن دِه

جور و بیداد کند، عمرِ جوانان کوتاه

اِی بزرگانِ وطن، بهر خدا! داد کنید...