کدام سنگدل از درد من خبر دارد

که با وجود دل سخت گریه‌ها نکند

از کفر و ز اسلام برون صحرائیست

ما را به میان آن فضا سودائیست

انگشت به لب مانده ام از قاعده‌ی عشق

ما یار ندیده؛ تَبِ معشوق کشیدیم...

گر به صحرا دیگران از بهر عشرت می‌روند

ما به خلوت با تو ای آرامِ جان، آسوده‌ایم