صبح زد از خنده‌رویی غوطه در خون شفق

تا چه گل‌ها بشکفد از چهره‌ خندان تو را

فراقم سخت می آید ولیکن صبر می باید

که گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانم

اگر تو فارغی از حال دوستان یارا

فراغت از تو میسر نمی‌شود ما را...

هر صباحی غمی از دورِ زمان پیش آید

گویم: این نیز نهم بر سرِ غم‌های دگر