اگر تو فارغی از حال دوستان یارا

فراغت از تو میسر نمی‌شود ما را...

هر صباحی غمی از دورِ زمان پیش آید

گویم: این نیز نهم بر سرِ غم‌های دگر

تویِ آسمون ماه و دِق میده ماه و دِق میده دردِ بی دردی

پاییز اومده پاییز اومده،پی نامردی..

بی گناهی کم گناهی نیست در دیوان عشق

یوسف از دامان پاک خود به زندان میرود

بیش از این نتوان حریف داغ حرمان زیستن

یا مرا از خود ببر آنجا که هستی یا بیا...!

عقل را از بارگاه عشق بیرون کردهاند

هر فضولی محرم خلوتسرای شاه نیست

 

کدام سنگدل از درد من خبر دارد

که با وجود دل سخت گریه‌ها نکند

انگشت به لب مانده ام از قاعده‌ی عشق

ما یار ندیده؛ تَبِ معشوق کشیدیم...

گر به صحرا دیگران از بهر عشرت می‌روند

ما به خلوت با تو ای آرامِ جان، آسوده‌ایم

بیش از این صبر ندارم که تو هر دم برِ قومى

بنشینی و مرا بر سر آتش بنشانی!