اِی دِل اگرت طاقت غَم نیست برو

آواره ی عِشق چون تو کَم نیست برو...

هزار بار پیاده طواف کعبه کنی

قبول حق نشود گر دلی بیازاری!

سَماع گوش من نامت سَماع هوش من جامت

عِمارت کن مرا آخر که ویرانم به جان تو...

ای بادهای خوش نفس عشاق را فریاد رس

ای پاکتر از جان و جا آخر کجا بودی کجا؟!

اگر بی من خوشی یارا به صد دامم چه می بندی

وگر ما را همی خواهی چرا تندی نمیخندی!

چشم گریانم ز گریه کند بود

یافت نور از نرگس جادوی تو

عاشق آخر ز چه رو تا به ابد دل ننهد

بر کسی کز لطفش، تن همگی جان شده است!

خلق گوید چنان نمی باید

من نبودم چنان چنانم کرد!

 

از دوست به یادگار دردی دارم

کان درد به صد هزار درمان ندهم

هست طومارِ دل من، به درازای ابد

برنوشته ز سرش تا سویِ پایان: تو مرو...