گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد،

بسوختیم در این آرزوی خام و نشد...!

می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب

چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند

مکن از خواب بیدارم، خدا را!
که دارم خلوتی خوش با خیالش...

چو گفتمش که: دلم را نگاه دار چه گفت؟
ز دست بنده چه خیزد! خدا نگه دارد.

 

شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفی
مردی از خویش برون آید و کاری بکند؟!

دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت

عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت...

حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد

شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی

ز دست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفت

به خنده گفت که حافظ برو!

که پای تو بست؟!

من از دست غمت مشکل برم جان

ولی دل را تو آسان بردی از من

    جانا چِه گویَم شَرح فِراقَت؟       

چَشمی و صَد نَم، جانی و صَد آه...