بیش از این نتوان حریف داغ حرمان زیستن

یا مرا از خود ببر آنجا که هستی یا بیا...!

اگر بهارم تو آبیاری‌.. وگر چراغم تو شعله‌کاری..

ز حیرت من خبر نداری‌! بیارم آئینه روبه‌رویت؟

عمر گذشت و همچنان داغ وفاست زندگی

زحمت دل کجا بریم آبله پاست زندگی

گه مایل دنیایم وگه طالب عقبا

انداخت خیالت ز کجایم به کجاها...

عمر گذشت و هچنان داغ وفاست زندگی

زحمت دل کجا بری؟! آبله پاست زندگی...

خدا نصیب دل هیچ کافری نکند

کرشمه های بتی را که من پرستیدم...

بهزار پرده یدل زدهان بی نشانش

سخنی شنیده ام من که کسی ندیده باشد

گرَم بیایی و پُرسی چه بُردی اندر خاک

ز خاک نعره برآرم که آرزوی تو را

عاشقی مقدور هر عیاش نیست

غم کشیـدن صنعت نقاش نیست