من از حکایت عشق تو بس کنم!؟ هیهات

مگر اجل که ببندد زبان گفتارم...! 

آزادگان به عشق خیانت نمی کنند

او را خصال مردم آزاده خو نبود...

ما را همین بس که داریم درد عشق

مقصود ما ز وصل تو بوس و کنار نیست!

حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است

کسی آن بوستان بوسد که جان در آستین دارد...

تا توانی به خرابی من ای عشق بکوش

من نه آنم که ازین پس دگر آباد شوم...

مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم

کنار و بوس و آغوشش، چه گویم چون نخواهد شد؟!

باز فرو ریخت عشق از در و دیوار من

باز ببرید بند اشتر کین دار من...

من بودم و دِل بود و کناری و فراغِی

این عِشق کجا بود که ناگه به میان جست؟!

من و جان بردن از بیماری عشقت؟ محال است این...

تو و از حال این بیمار پرسیدن؟ خیال است این...

سخت نازک گشت جانم از لطافت های عشق

دل نخواهم، جان نخواهم، آن من کو؟ آن من کو؟