فریاد از آن نرگس مستانه که هرگاه

رفتم که خبر یابم اَزو، بی خبرم کرد...!

در حسرت تو میرم و دانم توِ بی وفا

روزی وفا کنی که نیاید به کار من...

گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد،

بسوختیم در این آرزوی خام و نشد...!

وقت سحرها دل من رفته به هر جا دل من

بیخود و مجنون دل من! خانه پرخون دل من

ای دل و جان بنده تو، بندِ شکرخنده تو

خنده تو چیست بگو جوشش دریای کرم

امشب ای ماه به دَرد دِل من تسکینی

آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی ...

 

مکنید دردمندان گله از شب جدایی!

که من این صباح روشن ز شب سیاه دارم‌..

 

با دل گفتم چگونه‌ای؟ داد جواب:

من بر سر آتـش و تو سر بر سر آب

اگرچه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد، اما

بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود

‎شهر خاموش من! آن روح بهارانت کو؟
‎شور و شیدایی انبوه هزارانت کو؟