دل ویرانه عمارت کردن

خوشتر از کاخ برافراختن است

ای جانک خندانم من خوی تو می دانم

تو خوی شکر داری بالله که بخند ای جان

چه گنه کردم و دیدی که تعلق ببریدی؟

بنده بی جرم و خطایی نه صواب است مرانش

حذر کن ز نادان ده مرده گوی

چو دانا یکی گوی و پرورده گوی

جگر شیر نداری سفر عشق مکن

سبزه تیغ  درین ره ز کمر می گذرد

هنوز دایره چرخ بود بی پرگار

که طوق عشق تو را بر گلوی ما بستند

تا قبل از در آغوش گرفتنش گمان می کردم

زندگی فقط زنده بودن است

اگر عشق آخرین بهانه ی بی دلیل ما نیست

پس آمده ایم اینجا چه خاکی بر سرمان بریزیم؟!

گفتی به امید تو بارت بکشم از جان 

پس بارکش ار مردی این بانگ و فغان تا کی!

تا بهار دلنشین آمده سوی چمن

ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن